رضا قلى خان ( هدايت )

137

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و از آنجاست شيخ سيف الدّين از مشايخ صوفيه و نام كوشهء باشد از چهل و هشت كوشهء موسيقى باخسه به وزن باغچه با سين بىنقطه راهى باشد به غير از راه عام خانه كه از آن راه نيز توان آمدوشد كرد و بمعنى نشتر حجّام كه آن را شست خوانند نيز آمده باخويش بكسر سيّم و سكون واو معدوله و تحتانى و شين قرشت سر به آب فروبردن و غوطه خوردن باشد و بمعنى تنهائى و به خود مشغول بودن نيز آمده و ضدّ بىخويش است باخه به وزن شاخه لاك‌پشت را كويند و آن را سنك پشت نيز خوانند امير خسرو كفته شعر ضربت كرز نهنكان سپاهت در دغا * خصم را چون باخه سر در سينه پنهان مىكند هم او كفته شعر بسا پردل نهنك از تيغ كينه * كه سر دزديد چون باخه به سينه نمايش ششم در با با دال مهمله باد بر وزن شاد معروف است و نام فرشته‌ايست موكل بر تزويج و نكاح و نام روز بيست و دويم از هر ماه شمسى و كنايه از حرف و سخن نيز هست و بمعنى آه و ناله نيز آمده و بمعنى نابود و معدوم زرتشت بهرام كفته شعر بهنكام آبان مه و روز باد * فلك داد مر باب او را بباد حكيم سنائى بمعنى آه كفته شعر در ره كربلا باستادى * بركشيدى ز درد دل بادى اسدى بمعنى تندوتيز كفته شعر بكفت اين و پس باركى باد كرد * سبك‌دست زهى كرز پولاد كرد و بمعنى مدح و ثنا قطران كفته شعر كر كند بلبل بالحان در سر او را باد چيست * باد اصل او خداى عرش در فرقان كند بمعنى نابود ناصرخسرو كفته شعر وعدهء اين چرخ همه باد بود * وعده رطب كرد و فرستاد تود جوهرى كفته شعر روز وصالم باد شد امير خسرو در صفت تندى اسب و تندى سوار كفته ع فرود آمد از پشت بادى چو باد حكيم خاقانى در معنى نخوت و تكبّر كفته ع آن باد كه در دماغشان بود مولوى نيز به اين معنى كفته شعر هفت اختر بىآب را كز خاكيان خون مىخورند * هم آب بر آتش زنم هم باد ايشان بشكنم كويند بمعنى باده نيز آمده و بادك ساقى خورد سال را كويند و نام كنج باد آورد پرويز است كه آن را كنج باد نيز كويند مؤلف كويد كه بمعنى هواست و حكيم سنائى در صفت قدرت صانع در حديقه كويد شعر آنكه ماند ؟ ؟ ؟ ز خاك تن كردن * باد را دفتر سخن كردن چه ظاهر است كه از هوا و تكلم سخن مصوّر مىشود مولوى كفته شعر سخن باد است اى بنده * كند دل را پراكنده و ليكن شمس مىكويد كه جمع آر اين پريشان را و باداباد مكرر يعنى هرچه مىشود بشود چنان كه فرخى كفته شعر چنان نمود ملك را كه ره بدست چپ است * برفت سوى چپ و كفت هرچه بادا باد حافظ كفته شعر شراب عيش نهان چيست كار بىبنياد * زديم بر صف رندان و هرچه بادا باد بادارنك به وزن پالاهنك بفتح اول و كاف فارسى در آخر بمعنى ترنج است و آن را بحذف الف دويم نيز بادرنك كويند و رنك آن زرد شود مسعود سعد سلمان كفته شعر تا كيم از چرخ رسد آدرنك * تا كى ازين كونه شود بادرنك باداش و پاداش و پاداشت و پاداشن و پادش بمعنى مكافات و جزاى نيكى معروف است و بباى پارسى معروف‌تر و اصح و آن را پاداشن بزيادتى نون در آخر نيز كفته‌اند و پاداشت با تاى قرشت نيز آمده و پادش بحذف الف دويم نيز ديده شده چنان كه فخر كركانى كفته ع ترا پادش دهد ايزد بمينو فرخى كفته شعر شتاب كيرد و كرمى بوقت پاداشن * صبور كردد و آهسته وقت بادافراه و ازين بيت معلوم شد كه بادافراه مكافات بديست بخلاف پاداشن كه مكافات نيكى است بادآفراه و بادافره و بادافره هر سه بمعنى مكافات بدى است همزهء اول ممدود در لغت اول به وزن آرامكاه اثير آخسيكتى كفته شعر اى كرده سعى و مكرمت خوان عدل تو * پاداش خوار معدهء بادآفراه را در لغت دويم همزه مفتوح غير ممدود و حكيم فرخى كفته شعر نكند كندى وقتى كه كند پاداشن * نكند تندى وقتى كه كند بادافراه در لغت سيّم بحذف الف دويم به وزن كار آكه حكيم اسدى كفته شعر من از يك كناه ار بكشتم ز راه * فتادم ببادافرهء صد كناه فردوسى كفته شعر بباد افرهء اين كناهم مكير * توئى آفرينندهء ماه و تير و در هر سه لغت بمعنى بادفر نيز آمده و آن بازيچه‌ايست اطفال را كه پوست پارهء مدور را سوراخ كرده ريسمانى در آن كذرانند و بكشاكش آورند